ترک افسانه بگوحافظ و می نوش دمی که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
شرح بیت
درفکر افسانه خلقت و جهان هستی مباش اگردرراز و رمز و حکمتهای آن اندیشه کنی به جایی نخواهی رسید هرچه که از ذهنت می گذرد درقبال سوالات مختلف جستجو کنی و کنجکاوباشی بازهم چرایی وجود دارد ذهن ما توانایی پاسخ گفتن به تمام چراهارا ندارد اندکی باید خودمان را آزاد سازیم و فارغ ازهرخیال و اندیشه می نوش کنیم درمی حقیقت خاصی وجود دارد می کلیه غم های زندگی را ازوجودمان می زداید و مارا به دوراز انگ و ریا و تعلق و وابستگی به امورات دنیوی سیراب می سازد و فلسفه هستی را به ما می فهماند و پاسخ گوی تمامی چون و چراهاست می نوشیدن یعنی دروجود معشوق ذوب شدن است کسی که دروجود لایزال اوذوب گردد دیگر نیازی به یافتن دلایل چون و چراها ندارد چون هر اتفاقی که درعالم می افتد همه را از او می پندارد ، و هرچرائی که درذهن او رخ می دهد پاسخ اش را دروجود او می یابد شب زنده داری ها و نخفتن هایش بخاطر اوست و سوختن هایش هم برای اوست کسی که تمام کارهایش برای اوست و زندگی اش هم بخاطر اوست و همه چیزش از اوست دیگر درپی چون و چرا نیست منظور این نیست که درپدیده های عالم تحقیق و تفحص نکنیم و علل بوجود آمدن رویدادهارا درک نکنیم چرا باید به عمق همه چیز پی ببریم و همیشه درجستجو و تلاش باشیم وقتی بجایی رسیدیم که دیگرتوانایی ازما سلب شود در آن جا معمایی وجود دارد آن معماهم ازوجود معشوق سرچشمه گرفته است باید پاسخ آن معمارا با ذوب شدن درمعشوق بیابیم
برچسب:
نویسنده: فاطمه عباسیان