ببزمــــــگاه چمن دوش مست بگذشتم چـو از دهان توام غنچـه درگمان انداخت
شرح بیت
درتفرجگاه هستی مستانه می نگریستم پراز هیاهو و هیجان بود از خود بیخود شده بودم درونم دنیای دیگری داشت و همه چیز را به گونه دیگری می دید ناگفتنی های زیادی در دل داشتم و در اوج هستی اندکی سوارشدم و از آن عبرتها گرفتم و هرجا که نظری کردم برایم جلوه دیگری داشت گویی همه چیز رنگ خاص خودرا گرفته بود در این بزم و سروررازهایی وجود داشت که بیان آن با الفاظ غیرممکن است زبان آدمی عاجز تر از آن است که مفاهیم و اسرارآن را درقالب جملات و کلمات مطرح سازد ، بزرگان و فرهیخته گان اندکی از آن را درحد گنجایش فهم مان بیان کرده اند . ولی مستی من چیز دیگری بود با دیدن زیبایی و جمال او سرگشتی و حیرانی ام دوچندان گشت درشک و تردید بسر می بردم ، نمی دانم چه حالی داشتم لرزه دروجودم افتاده بود تک تک سلولهای جسمم فریادمی زدند که در کجاییم و چه می خواهیم و از چه چیز مستیم ، و هرکجا می رفتم همین سخن را می شنیدم و احساس خاصی داشتم بوی گل مستم کرده بود در چنین اوضاعی نشانی از معشوق می یافتم ، آثار و نشانه های اورا در پدیده های هستی می دیدم ولی وصال آن برایم از همه چیز مهم تر و باارزش تر بود . نسیم وصال آنچنان در وجودم شعله وربود که به جز او هیچ چیز نمی دیدم محو در او شده بودم و از شهدگوارای او لذتها می بردم درقبال دنیای او دنیای زمینی پشیزی ارزش نداشت ، از لذتهای آنی گذرکردم به لذایذ واقعی دست یافتم که این مهم ، کار هرکس نیست ، باید مست شد تا فهمید لذت مستی چیست باید از شراب ناب آن نوشید تا به مستی رسید بدون اینکه شرابی بنوشیم چگونه می توانیم ادعای مستی کنیم ، مستی واقعی با نوشیدن شراب دنیوی امکان پذیر نیست شرابی دیگرمی طلبد ، شرابی که همه چیز درذات خود داشته باشد و خاصیتش به گونه ای دیگرباشد تا عشق و هنر عشق ورزیدن را برایت مهیا کند چنین شرابی در وجودت پایداری ایجاد می نماید ، با نوشیدن آن وجودت مملواز شور و شادی می گردد تا غم دنیا و دنیاپرستی را به زباله دانی تاریخ بسپاری ، آری چنین شرابی ضد غم و اندوه است و پراز شادی و نشاط است روح آدمی را به پرواز در می آورد.
برچسب:
نویسنده: فاطمه عباسیان